بغض

 

من تمام احساسم رابه مردی دادم

که این روزها می رود آرام، آرام

کنار روزی که هیچ باور نداشتم،

هیچ باور نداشتم

آری حق باتوست، روزهای من همیشه غمین اند

حق باتوست، باید گذر کرد،

گذری به مرز رویایی تمام ناشدنی

و پیوستی همیشه روشن

حق با توست...

به پنجره سلام می دهم

نگاهم کوتاه به یک روزنه ی سرد و عبوس

بغضی که این روزها

تاامتداد وجودم جاریست

یادت هست

اینجا کنارفنجان داغ وتلخی خاطرات

کنارباغچه ای که آرزو هایمان را کاشتیم

ولبخندی که نگاهت به جسم خسته ام بخشید

بازوان من و دستان تو

آرام ،آرام

گم شدند در زمان

مهربانم یادت هست...

کاش می ماندم درانتهای نگاهت

کاش سکوتی مبهم برلبانت میشدم

یا ناله ای رقصان در آواز کلامت

بگذار تن خسته ام آرام بماند دراین سفر

دراین گذر

بگذار ببویم دستانی که می گذرند از مرز خیالم

شاید نشانی از تو باشند....

شب و خاطره

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس اند

مثل آسمانی که امشب می بارد

بر لبه ی پنجره احساسم می نشیند

و چشمانم رانوازش میدهد

تا شاید ازلحظه های دلتنگی گذرکنم

صدای جیرجیرک ها سکوت را نوازش می دهند

وجای خالی آدم های شب نشین را

بانگاهی معصومانه پرمی کنند جای خالی را

سکوت

تاریکی مبهم این روزها _ به آلودگی نگاهی تیره _ از نگاهی که به وسعت آبی آسمان بود _ و ناگاه _ به واصلی عارض گشت _ وصالی که هرگز به این حوالی نزدیک نبود_ تن خسته ی من _ آه آری _ باید دفتری را بست_ روی کهنه دیوار این شهر میخ را کند _ دیگر حتی وقت گذربه آسمان هم نیست _ صدای منقلب و وحشی _ صدای شکست نارون سبز _ و پر به جا مانده از کبوتر لانه نشین........

جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که میرسد از راه؟

یا نیازی که رنگ میگیرد

درتن شاخه های خشک و سیاه؟

 

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

 

لب من ازترانه می سوزد 

سینه ام عاشقانه میسوزد

پوستم می شکافداز هیجان

پیکرم ازجوانه می سوزد

 

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست،ای بهارسپید؟

گرنبوسد دراین بهارمرا

یارمن نیست،ای بهارسپید

 

ای بهار،ایبهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

درجنون تورفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام