بغض
من تمام احساسم رابه مردی دادم
که این روزها می رود آرام، آرام
کنار روزی که هیچ باور نداشتم،
هیچ باور نداشتم
آری حق باتوست، روزهای من همیشه غمین اند
حق باتوست، باید گذر کرد،
گذری به مرز رویایی تمام ناشدنی
و پیوستی همیشه روشن
حق با توست...
به پنجره سلام می دهم
نگاهم کوتاه به یک روزنه ی سرد و عبوس
بغضی که این روزها
تاامتداد وجودم جاریست
یادت هست
اینجا کنارفنجان داغ وتلخی خاطرات
کنارباغچه ای که آرزو هایمان را کاشتیم
ولبخندی که نگاهت به جسم خسته ام بخشید
بازوان من و دستان تو
آرام ،آرام
گم شدند در زمان
مهربانم یادت هست...
کاش می ماندم درانتهای نگاهت
کاش سکوتی مبهم برلبانت میشدم
یا ناله ای رقصان در آواز کلامت
بگذار تن خسته ام آرام بماند دراین سفر
دراین گذر
بگذار ببویم دستانی که می گذرند از مرز خیالم
شاید نشانی از تو باشند....
.... سلامی به بی فروغی چشمانت فروغ قصه هایم ....