گم شدن
بر من ببخشایید و ازاو بپرسید
چگونه بود, گذشتن از مرز رویا و مردن!
که زنی متولد شد...
کنار حادثه هایی که هیچ ابهامی در به وجود آمدنشان مقصر نبوده است
به تلاش کدامین رهگذر است که اینگونه غریبیم!
کلاغ های منزوی ومنفرد گاه گاهی به نفس خو میگیرند
و این صد ساله را با قلب های قرن های واپسین جشن میگیرند!
اینجا دیگر سکوتی آرامش را بر هم نمی ریزد!
دیگر سلاخی , خون به پا نمی کند!
ماندن پاییز ,صدایی که دراین نزدیکیست
نزدیکتر از امروز ,دیگر وقتی نمانده آری!
کتابم را که زیر پایت افتاد آن شب
فراموشش کرده بودم!
حرف هایم را هم؟!
من وتو در انزوای آن شب تاریک ,پشت سبزه ها گم شدیم
جاده را هم؟!
با هم راشمردیم
سکوت را هم؟!
وباز کنار حادثه جا ماندی ومن
با کوله ای سنگین ازخاطره
به شهری که هیچ یاد نداشتم گذر کردم
اندوه زمانی که ما بودیم و ما....!
کنار فسردگی فصول!
ساعتی که هنوز درگیر زمستان پارسال های هجده سالگی ام بود!
آنجا کنار آینه شکستم....!
.... سلامی به بی فروغی چشمانت فروغ قصه هایم ....