گم شدن

بر من ببخشایید و ازاو بپرسید

چگونه بود, گذشتن از مرز رویا و مردن!

که زنی متولد شد...

کنار حادثه هایی که هیچ ابهامی در به وجود آمدنشان مقصر نبوده است

به تلاش کدامین رهگذر است که اینگونه غریبیم!

کلاغ های منزوی ومنفرد گاه گاهی به نفس خو میگیرند

و این صد ساله را با قلب های قرن های واپسین جشن میگیرند!

اینجا دیگر سکوتی آرامش را بر هم نمی ریزد!

دیگر سلاخی , خون به پا نمی کند!

ماندن پاییز ,صدایی که دراین نزدیکیست

نزدیکتر از امروز ,دیگر وقتی نمانده آری!

کتابم را که زیر پایت افتاد آن شب

فراموشش کرده بودم!

حرف هایم را هم؟!

من وتو در انزوای آن شب تاریک ,پشت سبزه ها گم شدیم

جاده را هم؟!

با هم راشمردیم

سکوت را هم؟!

وباز کنار حادثه جا ماندی ومن

با کوله ای سنگین ازخاطره

به شهری که هیچ یاد نداشتم گذر کردم

اندوه زمانی که ما بودیم و ما....!

کنار فسردگی فصول!

ساعتی که هنوز درگیر زمستان پارسال های هجده سالگی ام بود!

آنجا کنار آینه شکستم....!

گره

 

فردا اگر ز راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه ی عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

 

درپشت شیشه های اتاق تو

آنشب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

لغزیده بود در مه آینه

تصویر ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من, خمیده وقیری رنگ!

 

رازی درون سینه من می سوخت

می خواستم با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود

در سایه, بوته, هیچ نمی رویید!

 

ز آنجا نگاه خسته ی من پر زد

آشفته گرد پیکر من چرخید

در چارچوب قاب طلائی رنگ

چشم مسیح بر غم من خندید

 

دیدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من, کتاب تو افتاده

سنجاقهای گیسوی من آنجا

بر روی تخت تو افتاده

 

از خانه بلوری ماهیها

دیگر صدای آب نمی امد

فکر چه بود گربه پیر تو

کو را به دیده خواب نمی آمد!

 

باردگر نگاه پریشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گوید

اما خموش ماندبروی تو

 

آنگاه ستارگان سپید اشک

سوسو زدند درشب مژگانم

دیدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حیرانم

 

دیدم که بال گرم نفسهایت

سائیده شده به گردن من

گوئی نسیم گمشده ای پیچید

در بوته های وحشی درد من

 

دستی درون سینه من می ریخت

سرب سکوت و دانه خاموشی

من خسته زین کشاکش درد آلود

رفتم به سوی شهر فراموشی...