گریز و درد

رفتم،مرا ببخش ومگو وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم،که داغ بوسه ی پر حسرت تورا

با اشک های دیده شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم دراین سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو،که چرا رفت ننگ بود

عشق من و نیاز و سوز و ساز ما....!

 

شب تنهایی

 

بغض وآواز رسیده به گوش

تن تنها مانده یک روز

شبی به وسعت گریه های من

من بی تو، من بی من

تسلیت شب رویا تسکین بخش این فریاد ها

بی دغدغه و آکنده از گناه

وسوسه ی تاریکی

در این بیداری شبها

افکار به جا مانده ازگناه

بازگشت به خواب

روشنایی بیهوده سرکشیده دراین دریچه مسلول

شکسته بال و پریده رنگ

اما کور ، اما کر.....!

از یاد رفته

 

یاد بگذشته به دل ماند ودریغ

نیست یاری که مرایاد کند

دیده ام خیره به ره ماند ونداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که زمن رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگربود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هرکجامی نگرم، باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پرشررم چیده شده

شعر گفتم که زدل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

باکه گویم ستم عشقش را

مادر،این شانه ز مویم بردار

بکن این پیرهنم را از تن

زندگی نیست بجز زندانم.......!