شراب و خون
نیست یاری تابگویم راز خویش
ناله پنها کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم، خدا را زخمه ای
زخمه ای تا بر کشم آواز خویش
بر لبانم قفل خاموشی زدن
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پرکن این پیمانه را ای هم قفس
پرکن این پیمانه را ازخون او
مست مستم کن چنان کزشور می
باز گویم قصه ی افسون او........!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 14:14 توسط ارغوان
|
.... سلامی به بی فروغی چشمانت فروغ قصه هایم ....